<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>(___\----عشق ابدی من----/___)</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/</link>
<description>(___\----عشق ابدی من----/___)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 23 Apr 2009 10:17:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;رنگ چشاش آبی بود .&lt;BR&gt;رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…&lt;BR&gt;وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم&lt;BR&gt;مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .&lt;BR&gt;دوستش داشتم .&lt;BR&gt;لباش همیشه سرخ بود .&lt;BR&gt;مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …&lt;BR&gt;وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.&lt;BR&gt;دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .&lt;BR&gt;دیوونم کرده بود .&lt;BR&gt;اونم دیوونه بود .&lt;BR&gt;مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .&lt;BR&gt;دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .&lt;BR&gt;می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .&lt;BR&gt;اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید و…&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;رنگ چشاش آبی بود .&lt;BR&gt;رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…&lt;BR&gt;وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم&lt;BR&gt;مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .&lt;BR&gt;دوستش داشتم .&lt;BR&gt;لباش همیشه سرخ بود .&lt;BR&gt;مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …&lt;BR&gt;وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.&lt;BR&gt;دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .&lt;BR&gt;دیوونم کرده بود .&lt;BR&gt;اونم دیوونه بود .&lt;BR&gt;مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .&lt;BR&gt;دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .&lt;BR&gt;می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .&lt;BR&gt;اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید و…&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;منم اشک تو چشام جمع میشد .&lt;BR&gt;صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .&lt;BR&gt;قدش یه کم از من کوتاه تر بود .&lt;BR&gt;وقتی می خواست بوسش کنم ٫&lt;BR&gt;چشماشو میبست ٫&lt;BR&gt;سرشو بالا می گرفت ٫&lt;BR&gt;لباشو غنچه می کرد ٫&lt;BR&gt;دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .&lt;BR&gt;من نگاش می کردم .&lt;BR&gt;اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .&lt;BR&gt;تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫&lt;BR&gt;لبامو می ذاشتم روی لبش .&lt;BR&gt;داغ بود .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://falehafez.persiangig.ir/fall.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .&lt;BR&gt;می سوختم .&lt;BR&gt;همه تنم می سوخت .&lt;BR&gt;دوست داشت لباشو گاز بگیرم .&lt;BR&gt;من دلم نمیومد .&lt;BR&gt;اون لبامو گاز می گرفت .&lt;BR&gt;چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …&lt;BR&gt;وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫&lt;BR&gt;نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .&lt;BR&gt;شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .&lt;BR&gt;من هم موهاشو نوازش میکردم .&lt;BR&gt;عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .&lt;BR&gt;دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫&lt;BR&gt;لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫&lt;BR&gt;جاش که قرمز می شد می گفت :&lt;BR&gt;هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .&lt;BR&gt;منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .&lt;BR&gt;تا یک هفته جاش می موند .&lt;BR&gt;معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .&lt;BR&gt;تموم زندگیمون معاشقه بود .&lt;BR&gt;نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .&lt;BR&gt;همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫&lt;BR&gt;میومد و روی پام میشست .&lt;BR&gt;سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .&lt;BR&gt;دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫&lt;BR&gt;می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟&lt;BR&gt;می گفتم : نه&lt;BR&gt;می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید ….&lt;BR&gt;منم اشک تو چشام جمع می شد .&lt;BR&gt;اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .&lt;BR&gt;وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .&lt;BR&gt;با شیطنت نگام می کرد .&lt;BR&gt;پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .&lt;BR&gt;مثل مجسمه مرمر ونوس .&lt;BR&gt;تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .&lt;BR&gt;مثل بچه ها .&lt;BR&gt;قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …&lt;BR&gt;وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .&lt;BR&gt;بعد یهو آروم می شد .&lt;BR&gt;به چشام نگاه می کرد .&lt;BR&gt;اصلا حالی به حالیم می کرد .&lt;BR&gt;دیوونه دیوونه …&lt;BR&gt;چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .&lt;BR&gt;لباش همیشه شیرین بود .&lt;BR&gt;مثل عسل …&lt;BR&gt;بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .&lt;BR&gt;نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .&lt;BR&gt;می خواستم فقط نگاش کنم .&lt;BR&gt;هیچ چیزبرام مهم نبود .&lt;BR&gt;فقط اون …&lt;BR&gt;من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .&lt;BR&gt;خودش نمی دونست .&lt;BR&gt;نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .&lt;BR&gt;تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .&lt;BR&gt;بهار پژمرد .&lt;BR&gt;هیچکس حال منو نمی فهمید .&lt;BR&gt;دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .&lt;BR&gt;یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫&lt;BR&gt;دستموگرفت ٫&lt;BR&gt;آروم برد روی قلبش ٫&lt;BR&gt;گفت : می دونی قلبم چی می گه؟&lt;BR&gt;بعد چشاشو بست.&lt;BR&gt;تنش سرد بود .&lt;BR&gt;دستمو روی سینه اش فشار دادم .&lt;BR&gt;هیچ تپشی نبود .&lt;BR&gt;داد زدم : خدا …&lt;BR&gt;بهارمرده بود .&lt;BR&gt;من هیچی نفهمیدم .&lt;BR&gt;ولو شدم رو زمین .&lt;BR&gt;هیچی نفهمیدم .&lt;BR&gt;هیچکس نمی فهمه من چی میگم .&lt;BR&gt;هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫&lt;BR&gt;هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫&lt;BR&gt;هنوزم دیوونه ام.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 10:17:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 18pt&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 480px; HEIGHT: 329px&quot; height=451 alt=eshgh hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2woxfk0.jpg&quot; width=404 align=baseline border=0&gt; &lt;/SPAN&gt; 
&lt;TABLE id=table1 dir=rtl style=&quot;BORDER-TOP-WIDTH: 0px; BORDER-LEFT-WIDTH: 0px; BORDER-BOTTOM-WIDTH: 0px; BORDER-RIGHT-WIDTH: 0px&quot; width=&quot;98%&quot; align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#666666 size=4&gt;در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.&lt;BR&gt;امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.&lt;BR&gt;معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. &quot;رضايت کامل&quot;.&lt;BR&gt;معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.&lt;BR&gt;معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.&lt;BR&gt;معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.&lt;BR&gt;خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.&lt;BR&gt;خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش &quot;زندگي&quot; و &quot;عشق به همنوع&quot; به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.&lt;BR&gt;پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.&lt;BR&gt;يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.&lt;BR&gt;شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.&lt;BR&gt;چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.&lt;BR&gt;چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.&lt;BR&gt;ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.&lt;BR&gt;تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.&lt;BR&gt;خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.&lt;BR&gt;بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !&lt;BR&gt;همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد&lt;BR&gt;و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 13:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما.................. عشق!</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#336699&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG alt=va.......eshgh hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2vv59cj.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: &quot; اين ماشين مال شماست ، آقا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است&quot;. پسر متعجب شد و گفت: &quot;منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;...&quot; &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;:&lt;BR&gt;&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اي كاش من هم يك همچو برادري بودم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://iraneshgh.info/join/?admin&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;/A&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: &quot;دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&quot;&lt;BR&gt;&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اوه بله، دوست دارم&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.&quot;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: &quot;آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&quot;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پل لبخند زد. او خوب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: &quot; بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; :&lt;BR&gt;&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://iraneshgh.info/join/?admin&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;/A&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محبت</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#006600 size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;love &quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/4rrpud.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#999999 size=4&gt;کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#999999 size=4&gt;پســــــــر&lt;BR&gt; بچه ای رفت سراغش و گفــــــت: می خواهم یکی از اونا رو بخــــرم.کشاورز جواب &lt;BR&gt;داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هســـــــتند. پســــر کوچولو پولهایی رو که&lt;BR&gt; توی مشتش نگــــه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.کشاورز سری &lt;BR&gt;تکون داد و گفت: متاســـــــفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.پسرک &lt;BR&gt;خواهش کرد : پـس فقط اجازه بدید نگاهی بهشــون بندازم.و بعد از قبـــــــول کردن &lt;BR&gt;کشاورز رفـــــــــــت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم &lt;BR&gt;بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .یهـو یه صدای خـــش خــــش که از لونه ی&lt;BR&gt; سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.اونجا یه توله سگ لاغـــر رو&lt;BR&gt; دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود &lt;BR&gt;لنگ لنگان راه می رفت.یه دفعه چشم های پســـــــــرک برقی زد و دوان دوان رفت &lt;BR&gt;سراغ کشـــــاورز و گفــــــت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .کشــــــــاورز با تعجب&lt;BR&gt; پاسخ داد که: پســـــــرم اون لنــــــگه و لاغــــــر.... به سختی هم راه می ره پس &lt;BR&gt;نمی تونی باهاش بازی کنی.پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشــــید&lt;BR&gt; پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشـــــــــاورز نشون داد و گفت &lt;BR&gt;اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 17:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>......</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#9b927b&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 531px; HEIGHT: 479px&quot; height=765 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2ls9rtd.jpg&quot; width=600 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&quot;پائولو کوئیلو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 21:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق...؟</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=eshgh hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/eg7c5h.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بيرون به پايش فرو رفته بود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه اتفاقي افتاده؟  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;مرد شديدا منقلب شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ده سال مراقبت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff00ff&gt;اگر موجود به اين کوچکي بتواند &lt;FONT color=#ff0000&gt;عشقی&lt;/FONT&gt; به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff00ff&gt;توانيم &lt;FONT color=#ff0000&gt;عاشق&lt;/FONT&gt; شويم، اگر سعي کني. &lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt; دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داشتن دل می خواد نه دلیل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;میــــگن دوستی یـــک حادثه اســـت و جدایی یه &lt;FONT color=#ff0000&gt;قانون&lt;/FONT&gt;.پس بیا&lt;FONT color=#ff0000&gt; قانـــون&lt;/FONT&gt; شکنو حادثه آفرین باشیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 22:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.:: معنایی واقعی عشق ::.</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00ffff size=5&gt;.:: &lt;FONT color=#ff6600&gt;معنایی واقعی عشق&lt;/FONT&gt; ::.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 364px; HEIGHT: 432px&quot; height=499 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranupload.net/photo/img/b52a059a0d1a56f2e885b0d539376cfd/6666666666666666666.jpg&quot; width=364 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر&lt;BR&gt;و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت&lt;BR&gt;مريض است و پولي هم براي مداواي او&lt;BR&gt;ندارند. پدر به تازگي كارش را از&lt;BR&gt;دست داده بود و نمي‌توانست&lt;BR&gt;هزينه‌ي جراحي پرخرج برادرش را&lt;BR&gt;بپردازد. سارا شنيد كه پدر به&lt;BR&gt;آهستگي به مادر گفت فقط معجزه&lt;BR&gt;مي‌تواند پسرمان را نجات دهد.&lt;BR&gt;سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از&lt;BR&gt;زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك&lt;BR&gt;را شكست. سكه‌ها را روي تخت ريخت و&lt;BR&gt;آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود.&lt;BR&gt;سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و&lt;BR&gt;چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت.&lt;BR&gt;جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا&lt;BR&gt;داروساز به او توجه كند ولي&lt;BR&gt;داروساز سرش&lt;BR&gt;به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا&lt;BR&gt;حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را محكم&lt;BR&gt;روي پيشخوان ريخت.&lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;بقیه در &lt;FONT color=#00ff99&gt;( &lt;FONT color=#ff0000&gt;ادامه مطالب&lt;/FONT&gt; )&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 14:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.:: دوستتتتتتتتتت  دارممممممممم ::.</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00ffff size=5&gt;.:: &lt;FONT color=#ff6600&gt;دوستت دارم عشقم&lt;/FONT&gt; ::.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 282px; HEIGHT: 297px&quot; height=318 src=&quot;http://images.creatas.com/creatas_v2/comp-w/46/72/22377246.jpg&quot; width=296&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; شاهد اندوهم هست &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به تو مي انديشم و به تو مي بالم و &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوستت مي دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوستت مي دارم از زمين تا به خدا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#999999 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 07:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.:: دل نوشته من تقدیم به مهربانم ::.</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600 size=4&gt;&lt;FONT color=#00ffff&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;.::&lt;/FONT&gt; دوستت دارم تا ابد چه مرده چه زنده &lt;FONT color=#00ffff&gt;::.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 500px; HEIGHT: 524px&quot; height=546 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://walak-us3.parsaspace.com/ax1/3333.jpg&quot; width=500 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ffff&gt;.::&lt;/FONT&gt; دل نوشته من تقدیم به عشقم مهربانم &lt;FONT color=#00ffff&gt;::.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مهربانم تو تمام وجود منو تسخیر کرده ای&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; تو بودی که با نگاهت معنایی واقعی عشق را به من اموختی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; دوستت دارم تو که و قتی اسمتو بر سر زبانها می شنوم از خود بی خود می شوم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; تو که وقتی بودنت را کنار خودم حس می کنم تمام دنیا برام ارامش بخشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; با بوی که از تن تو به مشام قلب من می رسه نوید زندگی رو درون من زنده می کند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مهربانم این نامه را همین جا برایت به یادگار می زارم  &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا در این مکان که همه بفهمند عشق چست زندگی چیست امید چیست &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در اینجا که تمام عاشقان برای خود کلبه هر چند کوچک درست کرده اند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عاشقانی که در جستجوی معنای واقعی عشق هستند &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffffff size=3&gt;قلبم را در همین کلبه کوچک مان  برای تو به یاد گار می زارم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffffff size=3&gt;مهربانم  دوستت دارم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffffff size=3&gt;دوستت دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffffff size=3&gt;این سه شاخه گل که برای تمام عاشقان معنا دارد&quot; تقدیمت می کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.:: بخونید روحیه بگیرید ::.</title>
<link>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ffff&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;.::&lt;/FONT&gt; بخونید روحیه بگیرید &lt;FONT color=#00ffff&gt;::.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://walak-us3.parsaspace.com/ax1/2222222222.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;آقایون زیاد جدی نگیرند این فقط جنبه ی طنز داره...&lt;IMG alt=whistling src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;50 نکته برای اینکه به زن بودنت افتخار کنی&lt;/FONT&gt; &lt;IMG alt=&quot;rolling on the floor&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/24.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;1_هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت بری خواستگاری.کافیه فقط یه &quot;بله&quot; کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;2_به سادگی اب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن نیست)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;3_لازم نیست صبح به صبح صورتتو اصلاح کنی.ماهی یه بارم کافیه.حالا از مناطق ناجور دیگه بگذریم!!!!!. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;4_هیچ وقت از بوی گند زیربقل خودت عق نمی زنی. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;5_مجبور نیستی وقت دستشویی رفتن زیر اواز بزنی که اهالی خونه، بقیه صداهای نافرم رو نشنون. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;6_هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای عقدس خانم رو بفهمه. &lt;IMG alt=&quot;rolling on the floor&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/24.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; جرات داري بيا تو &lt;FONT color=#ff0000&gt;ادامه مطالب&lt;/FONT&gt; بقيشو بخون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 20:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemanvazamin&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>asemanvazamin</dc:creator>
<guid>http://asemanvazamin.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
