تبليغاتX
(___\----عشق ابدی من----/___)



(___\----عشق ابدی من----/___)  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

موضوعات :






Powered by WebGozar

 

آرشيو وبلاگ :

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












فیلم کده


 تبلیغات





 .:: بخونید روحیه بگیرید ::.

.:: بخونید روحیه بگیرید ::.

 

آقایون زیاد جدی نگیرند این فقط جنبه ی طنز داره...whistling

50 نکته برای اینکه به زن بودنت افتخار کنی rolling on the floor

1_هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت بری خواستگاری.کافیه فقط یه "بله" کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه.

2_به سادگی اب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن نیست)

3_لازم نیست صبح به صبح صورتتو اصلاح کنی.ماهی یه بارم کافیه.حالا از مناطق ناجور دیگه بگذریم!!!!!.

4_هیچ وقت از بوی گند زیربقل خودت عق نمی زنی.

5_مجبور نیستی وقت دستشویی رفتن زیر اواز بزنی که اهالی خونه، بقیه صداهای نافرم رو نشنون.

6_هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای عقدس خانم رو بفهمه. rolling on the floor

 جرات داري بيا تو ادامه مطالب بقيشو بخون


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:6  توسط عاشق

 .:: داستان کوتاه ::.

 سلام دوست جونای گلم

ممنونم که همیشه میاین و بهم سر میزنین و نظرهای خوشکلتون رو واسم یادگار میزاین

اما دوست دارم احساستون رو بعداز خوندن این داستان بهم بگین

مرسی دوست جونای گلممممممممممممم

.:: داستان عشق ::.

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…

بقیه داستان در (ادامه مطالب)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:56  توسط عاشق

 .:: چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند ::.

 

برای دیدن سایز بزرگ عکس کلیک نمائید

چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند!

 زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

 

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

 

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:33  توسط عاشق

 .. عشق و دیوانگی ...

تقدیم به عشقم

عشق و ديوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت
وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند



+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:38  توسط عاشق

 




 

درباره وبلاگ :



The Contents of My Desk
A nail.
A nickle.
A snail.
A pickle.
A twisted-up
slinky.
A ring for
my pinky.
A blackened
banana.
A love note
from Hannah.
My doodles
of rockets.
The lint from
my pockets.
A fork-like
utensil.
But sorry...
no pencil.


--Kenn Nesbitt




 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

عشق ابدی 1
فیلم کده
غم کده
kami aziz
ee
#فرشته جان#
#مهسا جینگول#
#الهه#
#:میلاد#
#No0o no0o ashegh#
#:هلــــــــــــــیا#
#دلارام(رومئو و ژولیت)#
#:پسر تنها#
#تبسم#
#احسان#
#AREF#
#نیاز#
#پوریا#
#:قسم#
#عاشق#
#هیچ کس#
#مجتبی#
#شمیسا#
#فرهاد ( پروانه احساس )#
#:بهار#
#مهدی(چند قدم نزدیکتر به خدا)#
#آتیش پاره#
#سعید(ارشمیدس)#
#محمد#
#afshin#
#:بهروز#
#:هانیه#
#غزل#
#3بچه فیل#
#asheghane#hedia azizam#
nasem aziz
sami azizam

داستان کوتاه
عشق
و اما.................. عشق!
محبت
......
عشق...؟
.:: معنایی واقعی عشق ::.
.:: دوستتتتتتتتتت دارممممممممم ::.
.:: دل نوشته من تقدیم به مهربانم ::.
.:: بخونید روحیه بگیرید ::.
.:: داستان کوتاه ::.
.:: ازدواج، يعني همين! ::.
.:: آخرین مدل حالگیری!!! ::.
.:: فرشته کوچک ::.
.:: عشق دروغین ::.
.:: تصمیم گرفت زنده بماند ::.
.:: سربلندی ::.
.:: زود قضاوت نکنید ::.
.:: چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند ::.
.:: اشتباه فرشتگان ::.

داستان, عکس,شعر و موسیقی
فیلم کده

آرشيو پيوند هاي روزانه

Template Design By : GHALEBKADEH